Monday, February 17, 2003

بمان

هی تو،
اگر مرا می خواهی،
بايد مطمئنم کنی که می مانی
می مانی، تا ابد می مانی.

اگر �قط برای لحظه ای حس کنم
که قرار است ر�يق نيمه راهم باشی،
مطمئن باش که از من
هيچ چيز نمی گذارم که به تو برسد
نه عشقم، نه محبتم، نه جسمم، نه لبخندم، نه هيچ چيز
هيچ چيز

Friday, February 14, 2003

دروغ

امروز دعوتم کرد به خانه اش. تا حالا هزار بار دعوتم کرده اما من نمی توانم به راحتی به خانه اش بروم. نمی دانم درکم می کند يا نه، اما ر�تن به خانه اش، برای مادرم توجيهی ندارد.
مسخره است، اما نمی توانم به مادرم دروغ بگويم. با او بارها جنگيده ام. بحث کرده ايم. مادرم می شناسدش، اما خانه اش هميشه ممنوع بوده.
نمی دانم، اما خيلی زود بيشتر به خانه اش خواهم ر�ت.
روزی به مادرم، دروغ خواهم گ�ت. دارم ياد می گيرم که به تمام ايران به تمام دنيا دروغ بگويم.

خدا کند اما، نرسد روزی، که به خودم دروغ بگويم.

Thursday, February 13, 2003

سيگار

من عاشق سيگارم،
يک جوری آرامم می کند انگار.
اصلاً ژستش را دوست دارم.
دودش را دوست دارم.

اما جز در کنج يک کا�ی شاپ خ�ن،
جائی ندارم که آرام برای خودم سيگار بکشم.
آها، يادم باشد
من يک زنم.

Wednesday, February 12, 2003

خاله زنکی

حر�های من خاله زنکی اند! چون من زنم.
مرا متهم می کنند به اينکه خاله زنکی ام! که حر� از ماتيک و هايلايت و اپيل ليدی می زنم. که حر� از روش پخت �لان کيک می زنم. که حر� از آشپزی می زنم. حر� از بچه داری، زايمان، روسری ... .
آنکه مرا محکوم می کند، حر� از �وتبال می زند. حر� از ماشين، کامپيوتر، موشک، جنگ، خبر.
از ماشين و �وتبال او چيزی به من نمی رسد،
اما تمام حر�های خاله زنکی من، نهايتاً برای اوست!

Tuesday, February 11, 2003

چرا من

من پرم از نگاه
پرم از بوق، پر از صدای ترمز،
پر از رکيک ترين ها
من پرم از ترس از تاريکی
و ترس از متلکهای کوچه های خلوت

Monday, February 10, 2003

من: ضعي�ه

هم ظري�، هم سخت
اين منم
باکره ای که بکر نيست
محجبه ای برهنه
آری اين منم
پر از تضاد
پيچيده
اين منم
دوشيزه، زن، بانو، خانم، مونث،
ضعي�ه... .